به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو، ما را چه زخمها بتن است
این متن اشعاری است که به نوعی گفتگو بین سوزن و یک پیرهن را نشان میدهد. سوزن از درد و زخمهای ناشی از کارش صحبت میکند و اشاره دارد که همیشه در حال پاره کردن دلها و دوختن لباسهاست. او بیان میکند که اگر شخصی رفتار و راه او را نمیپسندد، میتواند به کسی دیگر مراجعه کند و از او بخواهد که او را راهنمایی کند. سوزن همچنین از سختی و زحماتی که در راه دوختن لباسها و پوشاک تحمل میکند، سخن میگوید و تأکید میکند که زندگی و کار او بر پایه ساده زیستی است. او به آزادگی و نیکدلی ارزش میدهد و اشاره میکند که هر کسی برای روشن کردن بزم زندگی باید سهم خود را ایفا کند. در نهایت، از تفاوت بین ظاهر و باطن سخن میگوید و به زیباییهای پنهان در زندگی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو، ما را چه زخمها بتن است
همیشه کار تو، سوراخ کردن دلهاست
هماره فکر تو، بر پهلوئی فرو شدن است
بگفت، گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی بدرزی که رهنمای من است
وگر نه، بیسبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن، کدام پیرهن است
اگر به خار و خسی فتنهای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست، جرم خارکن است
ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی، که مرا پیشه پاره دوختن است
چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی
چه وصلهها که ز من بر لحاف پیرزن است
بدان هوس که تن این و آن بیارایم
مرا وظیفهٔ دیرینه، ساده زیستن است
ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چرا که عادت من، با زمانه ساختن است
شعار من، ز بس آزادگی و نیکدلی
بقدر خلق فزودن، ز خویش کاستن است
همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
بغیر من، که تهی از خیال خویشتن است
یکی نباخته، ای دوست، دیگری نبرد
جهان و کار جهان، همچو نرد باختن است
بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع، مپرس از چه روی سوختن است
هر آن قماش، که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدن است
میان صورت و معنی، بسی تفاوتهاست
فرشته را، بتصور مگوی اهرمن است
هزار نکته ز باران و برف میگوید
شکوفهای که به فصل بهار، در چمن است
هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است