صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
شد روان بهر نظاره کردنی
در این شعر زیبا، شخصی صبح زود به باغی میرود و زیباییهای گلها را میبیند: گلهای سرخ و سفید، یاسمن، ریحان و لالهها. اما او به رغم زیبایی محیط، توجهی به گلها ندارد و فقط به گل پژمردهای که دور افتاده است، مینگرد. این گل پژمرده با رقم زشتی و ضعف از دیگر گلها فاصله گرفته و نشانهای از افسردگی و فراموشی است. در نهایت، صاحب دل تصمیم میگیرد این گل پژمرده را بچیند و با خود ببرد. گلهای دیگر بر او میخندند که چرا چنین گلی را انتخاب کرده است. او توضیح میدهد که در بین این همه زیبایی، چیزی در این گل پژمرده وجود دارد که او را جذب کرده است؛ زیبایی و ارزش واقعی در درون اوست، نه در ظاهر. شاعر به مفهوم گذرا بودن عمر و زیباییها اشاره میکند و اینکه آدمها معمولاً به ظاهر زیبا توجه میکنند و از حقیقت و عمق وجودی غافلاند. این شعر در نهایت به ما یادآوری میکند که ارزشها فراتر از زیبایی ظاهری هستند و باید به عمق وجود انسانها و موقعیتهایشان نگریست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
صبحدم، صاحبدلی در گلشنی
شد روان بهر نظاره کردنی
دید گلهای سپید و سرخ و زرد
یاسمین و خیری و ریحان و ورد
بر لب جوها، دمیده لالهها
بر گل و سوسن، چکیده ژالهها
هر تنی، روشنتر از جانی شده
هر گل سرخی، گلستانی شده
برگ گل، شاداب و شبنم تابناک
هر دو از آلایش پندار، پاک
گوئی آن صاحبنظر، رائی نداشت
فکرت و شوق تماشائی نداشت
نه سوی زیبا رخی میکرد روی
نه گلی، نه غنچهای میکرد بوی
هر طرف گل بود، آنجا وقت گشت
جمله را میدید، اما میگذشت
در صف گلها، بدید او ناگهان
که گل پژمردهای گشته نهان
دور افتاده ز بزم یارها
خوی کرده با جفای خارها
یکنفس بشکفته، یک دم زیسته
صبحدم، شبنم بر او بگریسته
رونقش بشکسته چرخ کوژ پشت
زشت گشته، بر نکویان کرده پشت
الغرض، صاحبدل روشن روان
آن گل پژمرده چید و شد روان
جمله خندیدند گلهای دگر
که نبودی عارف و صاحبنظر
زین همه زیبائی و جلوهگری
یک گل پژمرده با خود میبری
این معما را ندانستیم چیست
وینکه بر ما برتری دادیش کیست
گفت، گل در بوستان بسیار بود
لیک، ما را نکتهای در کار بود
ما از آن معنیش چیدیم، ای فتی
که نچیند کس، گل پژمرده را
کردم این افتاده زان ره جستجوی
که بگردانند از افتاده، روی
زان ببردیم این گل بی آب و رنگ
که زمانه عرصه بر وی کرد تنگ
وقت این گل میرود حالی ز دست
دیگران را تا شبانگه وقت هست
من ببوئیدنش، زان کردم هوس
کاین چنین گل را نبوید هیچ کس
دی شکفت از گلبن و امروز شد
ای عجب، امروزها دیروز شد
عمر، چون اوراق بی شیرازه بود
این گل پژمرده، دیشب تازه بود
چون خریداران، گرفتیمش بدست
زانکه چرخ پیر، بازارش شکست
چونکه گلهای دگر زیباترند
هم نظربازان بر آن بگذرند
خلق را باشد هوای رنگ و بو
کس نپرسد، کان گل پژمرده کو