کاشکی، وقت را شتاب نبود
فصلِ رحلت در این کتاب نبود
این شعر، بیانگر افسوس و ندامت شاعر از گذر زمان و حوادث زندگی است. شاعر آرزو میکند که زمان به کندی بگذرد و فصل فنا در زندگی وجود نداشته باشد. او تظاهر به بیخبری از واقعیات را انتقاد میکند و میگوید که ما در مسیر زندگی به اشتباه حرکت کردهایم و به حقیقتها توجه نکردهایم. در این شعر، مفهوم ناکامی، فریبهای زندگی و عدم شناخت درست از واقعیات به تصویر کشیده شده است. حسرت بر دوران جوانی و تأثیرات منفی جهل بر زندگی نیز از دیگر موضوعات مهم این شعر هستند. نهایتاً، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی ما در خواب و بیخبری سپری شده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کاشکی، وقت را شتاب نبود
فصلِ رحلت در این کتاب نبود
کاش، در بحرِ بیکرانِ جهان
نامِ طوفان و انقلاب نبود
مرغکان میپراند این گنجشک
گر که همسایهٔ عقاب نبود
ما ندیدیم و راه کج رفتیم
ور نه در راه، پیچوتاب نبود
اینکه خواندیم شمع، نور نداشت
اینکه در کوزه بود، آب نبود
هر چه کردیم ماه و سال، حساب
کارِ ایّام را حساب نبود
غیرِ مُردار، طعمهای نشناخت
طوطیِ چرخ جز غُراب نبود
رهِ دل زد زمانه، این دزدی
همچو دزدیدنِ ثیاب نبود
چو تهی گشت پُر نشد دیگر
خُم هستی خُمِ شراب نبود
خانهٔ خود به اهرمن منمای
پرسشِ دیو را جواب نبود
دورهٔ پیریَت، چراست سیاه
مگرت دورهٔ شباب نبود
بس بگشت آسیایِ دهر، ولیک
هیچ گندم در آسیاب نبود
نکشید آب، دلوِ ما زین چاه
زانکه در دستِ ما طناب نبود
گر نمیبود تیشهٔ پندار
ملکِ معمورِ دل، خراب نبود
زین منه، اسبِ آز را بر پشت
پایِ نیکان، درین رکاب نبود
تو، فریبِ سرابِ تن خوردی
در بیابانِ جان سراب نبود
ز آتشِ جهل، سوخت خرمنِ ما
گنهِ برق و آفتاب نبود
سال و مه رفت و ما همیخفتیم
خوابِ ما مرگ بود، خواب نبود