شمع بگریست گه سوز و گداز
کاز چه پروانه ز من بیخبر است
در این شعر، شمع و پروانه به نمادهای عشق و فداکاری تبدیل شدهاند. شمع در حال سوختن است و به پروانهای اشاره میکند که بیخبر از درد و رنج اوست. پروانه عاشق است و همهجا به دنبال عشقش میگردد، اما در این مسیر، به چیزی جز سوختن و از دست دادن خود نمیرسد. شمع میگوید که سوختن و سکوت در برابر عشق هنری بزرگ است و وقتی به آتش عشق نگاه میکند، دیگر نمیتواند خود را نجات دهد. او با پروانه میسوزد و از این سوختن هیچ امیدی ندارد. در نهایت، بیان میکند که دیدن خود و صحبت از خود تنها نشاندهنده کوتهنظری است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شمع بگریست گه سوز و گداز
کاز چه پروانه ز من بیخبر است
بسوی من نگذشت، آنکه همی
سوی هر برزن و کویش گذر است
بسرش، فکر دو صد سودا بود
عاشق آنست که بی پا و سر است
گفت پروانهٔ پر سوختهای
که ترا چشم، بایوان و در است
من بپای تو فکندم دل و جان
روزم از روز تو، صد ره بتر است
پر خود سوختم و دم نزدم
گرچه پیرایهٔ پروانه، پر است
کس ندانست که من میسوزم
سوختن، هیچ نگفتن، هنر است
آتش ما ز کجا خواهی دید
تو که بر آتش خویشت نظر است
به شرار تو، چه آب افشاند
آنکه سر تا قدم، اندر شرر است
با تو میسوزم و میگردم خاک
دگر از من، چه امید دگر است
پر پروانه ز یک شعله بسوخت
مهلت شمع ز شب تا سحر است
سوی مرگ، از تو بسی پیشترم
هر نفس، آتش من بیشتر است
خویشتن دیدن و از خود گفتن
صفت مردم کوته نظر است