غنچهای گفت به پژمرده گلی
که ز اَیّام، دلت زود آزرد
در این شعر، غنچهای به گل پژمردهای میگوید که چرا زود از زندگی ناامید شده است. با وجود فضای پر از آب و سبزه، گل پژمرده احساس نقصان و خردی میکند. غنچه به او میگوید که هیچکس به جز او در این باغ پژمرده نشده است و این نشانه از قدرت زندگی و جوانی است. گل پژمرده در پاسخ میگوید که ما غنچهها هم در آینه هستی واقعیتی را نمیدانیم. پس از نوشیدن می، درد و رنجی را تجربه کردهاند و فهمیدهاند که زندگی چه سختیهایی دارد. غنچه بیان میکند که در این چرخه طبیعی، حیات و زوال همیشه در حال تغییر است و در نهایت، همگان تحت تأثیر تقدیر قرار میگیرند. در پایان، به یاد میآورد که هر کس از زندگی خود به نوعی نوشیده است، اما همه در برابر قضا و قدر قرار دارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
غنچهای گفت به پژمرده گلی
که ز اَیّام، دلت زود آزرد
آب، افزون و بزرگست فضا
ز چه رو، کاستی و گشتی خُرد
زینهمه سبزه و گل، جز تو کسی
نه فتاد و نه شکست و نه فسرد
گفت: زنگی که در آئینهٔ ماست
نه چنانست که دانند سترد
دی، مِی هستی ما صافی بود
صاف خوردیم و رسیدیم به دُرد
خیره نگرفت جهان، رونق من
بگرفتش ز من و بر تو سپرد
تا کند جای برای تو فراخ
باغبانِ فَلَکم سخت فشرد
چه توان گفت به یغماگر دهر؟
چه توان کرد، چو میباید مرد؟
تو به باغ آمدی و ما رفتیم
آنکه آورد ترا، ما را برد
اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد
غنچه، تا آب و هوا دید شکفت
چه خبر داشت که خواهد پژمرد
ساقی میکدهٔ دهر، قضاست
همه کس، باده ازین ساغر خورد