نارونی بود به هندوستان
زاغچهای داشت در آن آشیان
در این شعر، داستان زاغچهای روایت میشود که در یک نارون در هندوستان زندگی میکند و از زندگیاش راضی است. اما وقتی بهار میرسد و دوستانش به باغها میروند، زاغچه از تنهایی و غم خود رنج میبرد و تصمیم میگیرد به سراغ باغ برود. او به باغ میرود و به طاوسها میپیوندد، سعی میکند با زینت و زیبایی آنها خود را شبیه کند. اما طاوسها به او میفهمانند که پر و بال او نمیتواند همانند آنها زیبا باشد و او نه تنها نمیتواند شبیه آنها شود، بلکه باید بپذیرد که به عنوان زاغ به خود افتخار کند. این شعر نکتهای درباره هویت، پذیرش خود و تنوع در زندگی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نارونی بود به هندوستان
زاغچهای داشت در آن آشیان
خاطرش از بندگی آزاد بود
جایگهش ایمن و آباد بود
نه غم آب و نه غم دانه داشت
بود گدا، دولت شاهانه داشت
نه گلهایش از فلک نیلفام
نه غم صیاد و نه پروای دام
از همه بیگانه و از خویش نه
در دل خردش، غم و تشویش نه
عاقبت، آن مرغک عزلت گزین
گشت بسی خسته و اندوهگین
گفت، بهار است و همه دوستان
رخت کشیدند سوی بوستان
من نه بهار و نه خزان دیدهام
خسته و فرسوده و رنجیدهام
چند کنم خانه درین نارون
چند برم حسرت باغ و چمن
چند در این لانه، نشیمن کنم
خیزم و پرواز بگلشن کنم
نغمه زنم بر سر دیوار باغ
خوش کنم از بوی ریاحین دماغ
همنفس قمری و بلبل شوم
شانه کش گیسوی سنبل شوم
رفت به گلزار و بشاخی نشست
دید خرامان دو سه طاوس مست
جمله، بسر چتر نگارین زده
طعنه بصورت گری چین زده
زاغچه گردید گرفتارشان
خواست شود پیرو رفتارشان
باغ بکاوید و بهر سو شتافت
تا دو سه دانه پر طاوس یافت
بست دو بر دم، یک دیگر بسر
گفت، مرا کس نشناسد دگر
گشت دمم، چون پرم آراسته
کس نخریدست چنین خواسته
زیور طاوس بسر بستهام
از پر زیباش به پر بستهام
بال بیاراست، پریدن گرفت
همره طاوس، چمیدن گرفت
دید چو طاوس در آن خودپسند
بال و پر عاریتش را بکند
گفت که ای زاغ سیه روزگار
پرّ تو خالی است ز نقش و نگار
زیور ما، روی تو نیکو نکرد
ما و تو را همسر و همخو نکرد
گرچه پر ما، همه پیرایه بود
لیک نه بهر تو فرومایه بود
سیر و خرام تو، چه حاصل بباغ
زاغی و طاوس نماند به زاغ
هر چه کنی، هر چه ببندی به پر
گاه روش، تو دگری، ما دگر