نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
یکی را بسر کوفت، روزی بمعبر
در این شعر، داستانی از یک دیوانه روایت میشود که در جیبش سنگی نهان کرده و روزی در معبر با کسی برخورد میکند. او از رنج و درد ناراحت است و به حالت مار پیچیده و ناله میکند. عدهای جمع میشوند تا به دادخواهی پرداخته و دیوانه را به قاضی میبرند. در اینجا، دیوانه به ستمگری متهم میشود، در حالی که او خود ستمدیده است. حاضرین در دادگاه هر یک نظری میدهند و در نهایت به این نتیجه میرسند که باید با سنگ دیوانه را مجازات کنند. دیوانه در این میان، به قاضی و قوانین او خنده میزند و به عقل و خرد این افراد شک میکند و از بدبختیهایشان ناامید میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نهان کرد دیوانه در جیب، سنگی
یکی را بسر کوفت، روزی بمعبر
شد از رنج رنجور و از درد نالان
بپیچید و گردید چون مار چنبر
دویدند جمعی پی دادخواهی
دریدند دیوانه را جامه در بر
کشیدند و بردندشان سوی قاضی
که این یک ستمدیده بود، آن ستمگر
ز دیوانه و قصهٔ سر شکستن
بسی یاوه گفتند هر یک بمحضر
بگفتا همان سنگ، بر سر زنیدش
جز این نیست بدکار را مزد و کیفر
بخندید دیوانه زان دیورائی
که نفرین برین قاضی و حکم و دفتر
کسی میزند لاف بسیار دانی
که دارد سری از سر من تهیتر
گر اینند با عقل و رایان گیتی
ز دیوانگانش چه امید، دیگر
نشستند و تدبیر کردند با هم
که کوبند با سنگ، دیوانه را سر