کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
به بام لانه بیاراست پر، ولی نپرید
در این شعر، داستان کبوتر و زاغ بیان میشود. کبوتر در ابتدای شعر در حال پرواز و ساختن لانهاش است، اما به دلیل ناامیدی و درد، قادر به پرواز نمیشود. زاغ که او را میبیند، با محبت و تلاش خود سعی میکند به کبوتر کمک کند. زاغ برای راحتی کبوتر بیمار، برگها و غذا جمعآوری میکند و به او آرامش میبخشد. در ادامه، زاغ به کبوتر میگوید که تفاوتی بین رنگها نیست و خدمت به دیگران باید بدون توجه به رنگ پوست باشد. او بر اهمیت دوستی و همبستگی تأکید میکند و میگوید که برای به دست آوردن سعادت باید از گوشهنشینی دست برداشت و به هم کمک کرد، چون در نهایت، هدف همه یکسان است. شعر به دوستی، یاری و اتحاد تأکید دارد و به این نکته میپردازد که در کارهای نیک هیچ تفاوتی میان سیاه و سفید نیست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کبوتری، سحر اندر هوای پروازی
به بام لانه بیاراست پر، ولی نپرید
رسید بر پرش از دور، ناوکی جانسوز
مبرهن است کازان طعنه بر دلش چه رسید
شکسته شد پر و بالی، نزار گشت تنی
گسست رشتهٔ امیدی و رگی بدرید
گذشت بر در آن لانه، شامگه زاغی
طبیب گشت، چو رنجوری کبوتر دید
برفت خار و خس آورد و سایبانی ساخت
برای راحت بیمار خویش، بس کوشید
هزار گونه ستم دید، تا به روزن و بام
ز برگهای درختان سبز پرده کشید
ز جویبار، به منقار خویش آب ربود
به باغ، کرد ره و میوهای ز شاخه چید
گهی پدر شد و گه مادر و گهی دربان
طعام داد و نوازش نمود و ناله شنید
ببرد آنهمه بار جفا که تا روزی
ز درد و خستگی و رنج، دردمند رهید
به زاغ گفت: چه نسبت سپید را به سیاه
ترا به یاری بیگانگان، چه کس طلبید؟
بگفت: نیت ما اتفاق و یکرنگیست
تفاوتی نکند خدمت سیاه و سفید
ترا چو من، به دل خرد، مهر و پیوندیست
مرا بسان تو، در تن رگ و پی است و ورید
صفای صحبت و آیین یکدلی باید
چه بیم، گر که قدیم است عهد، یا که جدید
ز نزد سوختگان، بیخبر نباید رفت
زمان کار نباید به کنج خانه خزید
غرض، گشودن قفل سعادت است بهجهد
چه فرق، گر زر سرخ و گر آهن است کلید