شنیدهاید که روزی بچشمهٔ خورشید
برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی
در این شعر، شاعر به ماجرای یک ذره نور (که به تماشای خورشید میرود) میپردازد. ذره با شوق و اشتیاق به سمت خورشید حرکت میکند، اما در مسیر با چالشهایی مانند نیمرخی از باد، باران، و طوفان مواجه میشود. او به زیبایی و بلندیها و پستیهای مختلفی مینگرد تا به محفل نورانی برسد. ذره در نهایت پس از مدتی به آفتاب مینگرد و از شوق و هیجان خسته میشود. او از خورشید میپرسد که این نور چه ویژگی خاصی دارد، در حالی که متوجه میشود این نور، خارج از تفکر انسانی است. شاعر با تأکید بر این نکته که برای دستیابی به حقیقت و کمال، نمیتوان به دانش و حکمت صرف اکتفا کرد، توضیح میدهد که انسان باید از خطاها و اشتباهات یاد بگیرد و به حقیقت برسد. در نهایت، شاعر به ما میگوید که عظمت و کمال در دسترسی به حقیقت و شناخت است و هشدار میدهد که اگر به درستی حرکت نکنیم، تلاشمان بیفایده خواهد بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شنیدهاید که روزی بچشمهٔ خورشید
برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی
نرفته نیمرهی، باد سرنگونش کرد
سبک قدم نشده، دید بس گرانجانی
گهی، رونده سحابی گرفت چهرهٔ مهر
گهی، هوا چو یم عشق گشت طوفانی
هزار قطرهٔ باران چکید بر رویش
جفا کشید بس، از رعد و برق نیسانی
هزار گونه بلندی، هزار پستی دید
که تا رسید به آن بزمگاه نورانی
نمود دیر زمانی به آفتاب نگاه
ملول گشت سرانجام زان هوسرانی
سپهر دید و بلندی و پرتو و پاکی
بدوخت دیدهٔ خودبین، ز فرط حیرانی
سئوال کرد ز خورشید کاین چه روشنی است
در این فضا، که ترا میکند نگهبانی
بذره گفت فروزنده مهر، کاین رمزیست
برون ز عالم تدبیر و فکر امکانی
بتخت و تاج سلیمان، چکار مورچه را
بس است ایمنی کشور سلیمانی
من از گذشتن ابری ضعیف، تیره شوم
تو از وزیدن بادی، ز کار درمانی
نه مقصد است، که گردد عیان ز نیمهٔ راه
نه مشکل است، که آسان شود بسانی
هزار سال اگر علم و حکمت آموزی
هزار قرن اگر درس معرفت خوانی
بپوئی ار همهٔ راههای تیره و تار
بدانی ار همهٔ رازهای پنهانی
اگر بعقل و هنر، همسر فلاطونی
وگر بدانش و فضل، اوستاد لقمانی
بسمان حقیقت، بهیچ پر نپری
به خلوت احدیت، رسید نتوانی
در آنزمان که رسی عاقبت بحد کمال
چو نیک در نگری در کمال نقصانی
گشود گوهری عقل گرچه بس کانها
نیافت هیچگه این پاک گوهر کانی
ده جهان اگر ایدوست دهخدای نداشت
که مینمود تحمل به رنج دهقانی
بلند خیز مشو، زانکه حاصلی نبری
بخز فتادن و درماندن و پشیمانی
بکوی شوق، گذاری نمیکنی، پروین
چو ذره نیز ره و رسم را نمیدانی