آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
از جور تبر، زار بنالید سپیدار
این شعر درباره درخت سپیداری است که به خاطر برشهای پی در پی تبر و اره، به شدت رنج میبرد و دیگر از او چیزی باقی نمیماند. درخت با فکر به درد و رنج خود، میگوید که به آتش تبدیل شده و بخشی از زندگیاش را به راحتی از دست داده است. او مدعی است که در گذشته خوشبختی و آسایش داشته، اما حالا به خاطر بیتوجهی به عمل و تلاش در برابر تقدیر، به نابودی نزدیک شده است. در نهایت، شاعر میگوید که تنها دانش و حکمت است که ارزش انسان را تعیین میکند و اعمال نیک از گفتارهای بیثمر مهمترند. لذا برای رسیدن به موفقیت، باید به کار کردن و عمل ادامه داد، نه تنها بر ادعای گذشته تکیه کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن قصه شنیدید که در باغ، یکی روز
از جور تبر، زار بنالید سپیدار
کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی
از تیشهٔ هیزم شکن و ارهٔ نجار
این با که توان گفت که در عین بلندی
دست قدرم کرد بناگاه نگونسار
گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس
کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار
تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش
شد توده در آن باغ، سحر هیمهٔ بسیار
دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت
بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار
آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی
اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار
هر شاخهام افتاد در آخر به تنوری
زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار
چون ریشهٔ من کنده شد از باغ و بخشکید
در صفحهٔ ایام، نه گل باد و نه گلزار
از سوختن خویش همی زارم و گریم
آن را که بسوزند، چو من گریه کند زار
کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام
کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار
خندید برو شعله که از دست که نالی
ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار
آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد
فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار
جز دانش و حکمت نبود میوهٔ انسان
ای میوه فروش هنر، این دکه و بازار
از گفتهٔ ناکردهٔ بیهوده چه حاصل
کردار نکو کن، که نه سودیست ز گفتار
آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت
روز عمل و مزد، بود کار تو دشوار
از روز نخستین اگرت سنگ گران بود
دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار
امروز، سرافرازی دی را هنری نیست
میباید از امسال سخن راند، نه از پار