نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
سپید جامه و از هر گنه مبرائیم
این شعر درباره تجربه انسانی، بیگناهی، و پاسخی به گذر زمان و قضا و قدر است. شاعر در ابتدا به وجود گل زرد و سپید اشاره میکند که بیانگر گناه و پاکی است. او و دیگران نیز خود را بیگناه میدانند، اما زمانه فرصتی برای پاک کردن دلها نداده است. سپس، به مساله فانی بودن زندگی و اجتناب از غرور میپردازد و به همدلی و تعامل با دیگر موجودات اشاره میکند. شاعر به زیبایی و سختیهای زندگی اشاره کرده و میگوید که همه ما در این باغ هستی، به تماشای زیباییهای الهی و در مسیر بندگی قرار داریم. او تأکید میکند که ارزش انسان در یکرنگی و وفاداری به خداوند و تلاش برای زندگی بهتر است، فارغ از ظواهر. در نهایت، شعر به شکیبایی در برابر سختیها و عدم ترس از قضا و قدر تأکید دارد و به انسانیت و همبستگی در شرایط سخت اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما
سپید جامه و از هر گنه مبرائیم
جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم
چرا که جز نفسی در چمن نمیپائیم
بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است
که از غرور، دل پاک را بیالائیم
قضا، نیامده ما را ز باغ خواهد برد
نه میرویم بسودای خود، نه میآئیم
بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی
چگونه لاف توانیم زد که بینائیم
چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود
من و تو جای شگفت است گر نفرسائیم
بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند
گمان مبر که بگلشن، من و تو تنهائیم
هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را
به چشم خیرهٔ گلچین دهر پیدائیم
بدین شکفتگی امروز چند غره شویم
چو روشن است که پژمردگان فردائیم
درین زمانه، فزودن برای کاستن است
فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزائیم
خوش است بادهٔ رنگین جام عمر، ولیک
مجال نیست که پیمانهای بپیمائیم
ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم
که آگهاست که تا صبح دیگر اینجائیم
فضای باغ، تماشاگه جمال حق است
من و تو نیز در آن، از پی تماشائیم
چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم
تمام، دختر صنع خدای یکتائیم
همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم
همین بس است که در خواجگیش یکرائیم
برنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن
که ترجمان بلیغ هزار معنائیم
درین وجود ضعیف ار توان و توشی هست
رهین موهبت ایزد توانائیم
برای سجده درین آستان، تمام سریم
پی گذشتن ازین رهگذر، همه پائیم
تمام، ذرهٔ این بی زوال خورشیدیم
تمام، قطرهٔ این بی کرانه دریائیم
درین، صحیفه که زیبندگیست حرف نخست
چه فرق گر بنظر، زشت یا که زیبائیم
چو غنچههای دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صف سبزه را بیارائیم
درین دو روزهٔ هستی همین فضیلت ماست
که جور میکند ایام و ما شکیبائیم
ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم
برای سوختن و ساختن مهیائیم
اسیر دام هوی و قرین آز شدن
اگر دمی و اگر قرنهاست، رسوائیم