کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
این شعر داستان کودکی را روایت میکند که قبا و لباسی سرخ و زیبا دارد و به آن بسیار محبت میکند. او لباسش را همچون جانش پاس میدارد و از آن مراقبت میکند. اما بچههای دیگر که به او حسادت میکنند، سعی دارند لباسش را به چنگ آورند و در بازیهای خود از او سوءاستفاده کنند. در یک روز بازی، لباس او آسیب میبیند و او به خاطر این خسارت گریه میکند. شاعر از این داستان به استعارهای عمیق از زندگی اشاره میکند. او میگوید که همچون آن کودک، ما نیز در دنیای خود به ظاهر و ظواهر وابستهایم، و گرچه زمان زیادی از زندگیمان گذشته، اما در واقع همچنان در دل کودکانی هستیم که درگیر خواستهها و هوسهای دنیوی شدهایم. در نهایت، به چالش بین جسم و روح اشاره میکند که بدن ممکن است بميرد اما تمایل به زیبایی و ظواهر همچنان در ما وجود دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کودکی در بر، قبائی سرخ داشت
روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت
همچو جان نیکو نگه میداشتش
بهتر از لوزینه میپنداشتش
هم ضیاع و هم عقارش میشمرد
هر زمان گرد و غبارش میسترد
از نظر باز حسودش مینهفت
سرخی اش میدید و چون گل میشکفت
گر بدامانش سرشکی میچکید
طفل خرد، آن اشک روشن میمکید
گر نخی از آستینش میشکافت
بهر چاره سوی مادر میشتافت
نوبت بازی بصحرا و بدشت
سرگران از پیش طفلان میگذشت
فتنه افکند آن قبا اندر میان
عاریت میخواستندش کودکان
جمله دلها ماند پیش او گرو
دوست میدارند طفلان رخت نو
وقت رفتن، پیشوای راه بود
روز مهمانی و بازی، شاه بود
کودکی از باغ میآورد به
که بیا یک لحظه با من سوی ده
دیگری آهسته نزدش مینشست
تا زند بر آن قبای سرخ دست
روزی، آن رهپوی صافی اندرون
وقت بازی شد ز تلی واژگون
جامهاش از خار و سر از سنگ خست
این یکی یکسر درید، آن یک شکست
طفل مسکین، بی خبر از سر که چیست
پارگیهای قبا دید و گریست
از سرش گرچه بسی خوناب ریخت
او برای جامه از چشم آب ریخت
گر بچشم دل ببینیم ای رفیق
همچو آن طفلیم ما در این طریق
جامهٔ رنگین ما آز و هوی است
هر چه بر ما میرسد از آز ماست
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بمرد و در غم پیراهنیم