به آب روان گفت گل کز تو خواهم
که رازی که گویم به بلبل بگوئی
این شعر به گفتگو بین آب روان و گل اشاره دارد. آب به گل میگوید که میخواهد پیامی را به بلبل برساند. او از گل میخواهد که پیامی را که اگر به او برسد، به دیگران منتقل کند. گل جواب میدهد که آب هرگز به او نزدیک نخواهد شد و حتی اگر بگذرد، دیگر برنمیگردد. او تأکید میکند که زمان بسیار ارزشمند است و فردا ممکن است دیگر دیر شده باشد. شاعر به ما یادآوری میکند که باید از لحظات حال استفاده کنیم و در انتظار فردا نباشیم، زیرا زندگی و عشق ممکن است به سادگی از دست برود. در پایان، به پاکی و خوبی اخلاقی اشاره شده و به دورویی و سختیهای زندگی اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
به آب روان گفت گل کز تو خواهم
که رازی که گویم به بلبل بگوئی
پیام ار فرستد، پیامش بیاری
بخاک ار درافتد، غبارش بشوئی
بگوئی که ما را بود دیده بر ره
که فردا بیائی و ما را ببوئی
بگفتا به جوی آب رفته نیاید
نیابی مرا، گرچه عمری بجوئی
پیامی که داری به پیک دگر ده
بامید من هرگز این ره نپوئی
من از جوی چون بگذرم برنگردم
چو پژمرده گشتی تو، دیگر نروئی
بفردا چه میافکنی کار امروز
بخوان آنکسی را که مشتاق اوئی
بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد
ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی
چو فردا شود، دیگرت کس نبوید
که بی رنگ و بی بوی، چون خاک کوئی
دل از آرزو یکنفس بود خرم
تو اندر دل باغ، چون آرزوئی
چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر
تو مانند آبی که اکنون به جوئی
نکو کار شو تا توانی، که دائم
نمانداست در روی نیکو، نکوئی
تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد
چو گردون گردان کند تندخوئی
نبیند گه سختی و تنگدستی
ز یاران یکدل، کسی جز دوروئی