بارید ابر بر گل پژمردهای و گفت
کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم
در این شعر، ابر به گل پژمرده نزدیک میشود و از او میخواهد که از قطرههای باران برای شستن گرد و غبار روی صورتش استفاده کند. گل در پاسخ میخندد و میگوید که بخشش و عطا دیر شده و چهرهاش دیگر زیبایی ندارد. گل به ناسازگاریهای ناشی از تقدیر و سرنوشت اشاره میکند و میگوید که او هیچگاه از زمین و خارها زحمت نخورده است. همچنین، به سرنوشت خود و مشکلاتی که با آن مواجه شده، اشاره میکند و میگوید که بخت او را در موقعیتی قرار داده که دیگر امیدی به بهبود نیست. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که در عالم، تنها جفا و رنج را شناخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بارید ابر بر گل پژمردهای و گفت
کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم
از بهر شستن رخ پاکیزهات ز گرد
بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم
خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
رخسارهای نماند، ز گرما گداختم
ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من
با خاک خوی کردم و با خار ساختم
ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ
هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم
تا خیمهٔ وجود من افراشت بخت گفت
کاز بهر واژگون شدنش برفراختم
دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست
کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم
منظور و مقصدی نشناسد به جز جفا
من با یکی نظاره، جهان را شناختم