تو بلند آوازه بودی، ای روان
با تن دون یار گشتی دون شدی
این شعر به تحولات روح و جان انسان اشاره دارد. شاعر از بلندی و عظمت روح انسان صحبت میکند که به واسطه تعلقات و وابستگیهای دنیوی و جسمانی، به پستترین درجات تنزل یافته است. او به تأثیرات منفی دنیا، مانند فریب و وسوسههای آن، اشاره کرده و از دردهای روحی و ناامیدیهای ناشی از زندگی میگوید. در نهایت، زبان شاعر به این نکته میرسد که زندگی بخشی از خواب و خیال است و انسان، با وجود تمام آلام و مشکلاتی که تحمل کرده، به نوعی در دام این دنیا گرفتار آمده و روحش مجروح شده است. در آخر، شاعر به بیارزشی اشک و دردهای قلب اشاره دارد که به خاطر غفلت و نادانی ناشی از وابستگی به جهان مادی، محزون شدهاند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو بلند آوازه بودی، ای روان
با تن دون یار گشتی دون شدی
صحبت تن تا توانست از تو کاست
تو چنان پنداشتی کافزون شدی
بسکه دیگرگونه گشت آئین تن
دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی
جای افسون کردن مار هوی
زین فسونسازی تو خود افسون شدی
اندرون دل چو روشن شد ز تو
شمع خود بگرفتی و بیرون شدی
آخر کارت بدزدید آسمان
این کلاغ دزد را صابون شدی
با همه کار آگهی و زیر کی
اندرین سوداگری مغبون شدی
درس آز آموختی و ره زدی
وام تن پذرفتی و مدیون شدی
نور بودی، نار پندارت بکشت
پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی
گنج امکانی و دل گنجور تست
در تن ویرانه زان مدفون شدی
ملک آزادی چه نقصانت رساند
کامدی در حصن تن مسجون شدی
هر چه بود آئینه روی تو بود
نقش خود را دیدی و مفتون شدی
زورقی بودی بدریای وجود
که ز طوفان قضا وارون شدی
ای دل خرد، از درشتیهای دهر
بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی
زندگی خواب و خیالی بیش نیست
بی سبب از اندهش محزون شدی
کنده شد بنیادها ز امواج تو
جویباری بودی و جیحون شدی
بی خریدار است اشک، ای کان چشم
خیره زین گوهر چرا مشحون شدی