دزد تو شد این زمانهٔ ریمن
آن به که نگردیش به پیرامن
این شعر به بررسی و نقد اوضاع اجتماعی و انسانی پرداخته و هشدارهایی درباره حقایق زندگی میدهد. شاعر به مخاطب میگوید که در این دنیا، دزدی و فریب کاری رایج است و بهتر است به پیرامون خود توجه کند. او تأکید میکند که انسان باید تواضع را در پیش بگیرد و از ایمن بودن در این دنیا فریب نخورد. شاعر به زوال دوستی و دشمنی اشاره کرده و میگوید که این روزها هیج کس به دوستی شناخته نمیشود. او به زراعت و کاشتن در زندگی اشاره میکند و میگوید که هر چیزی که بکاری، در زمان برداشت به تو خواهد رسید. همچنین از خطرات نفسانی و زینتپرستی هشدار میدهد و بر اهمیت راستی و صداقت در زندگی تأکید میکند. شاعر به تن آدمی و روح اشاره کرده و میگوید که باید از غرور و گناه دوری کرد و به حقیقت نزدیک شد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که باید از تجربیات گذشته عبرت گرفت و در جستجوی حقیقت و ارزشهای والاتر بود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دزد تو شد این زمانهٔ ریمن
آن به که نگردیش به پیرامن
گر برتریت دهد فروتن شو
ور ایمنیت دهد مشو ایمن
کشته است هماره خنجر گیتی
نه دوست شناختست نه دشمن
امروز گذشت و بگذرد فردا
دی رفته و رفتنی بود بهمن
بی نیش، عسل که خورد ازین کندو
بی خار، که چید گل ازین گلشن
این بیهنر آسیای گردنده
سائیده هزارها سر و گردن
ایام بود چو شبروی چابک
یا همچو یکی سیاهدل رهزن
ما را ببرند بی گمان روزی
زین کهنه سرای بی در و روزن
روغن بچراغ جان ز علم افزای
کم نور بود چراغ کم روغن
از گندم و کاه خویش آگه باش
تو خرمنی و سپهر پرویزن
خواهی که نه تلخ باشدت حاصل
در مزرعه تخم تلخ مپراکن
هنگام زراعت آنچه کشتستی
آنت برسد بموسم خرمن
گر سوی تو دیو نفس ره یابد
تاریک نمایدت دل روشن
بی شبهه فرشته اهرمن گردد
چندی چو شود رفیق اهریمن
ابلیس فروخت زرق وبا خود گفت
زین بیش چه میتوان خرید از من
زین باغ که باغبانیش کردی
جز خار ترا چه ماند در دامن
مرغان ترا همی کشد رو به
همیان ترا همی برد رهزن
تا پای بود، راه ادب میرو
تا دست بود، در هنر میزن
یک جامه بخر که روح را شاید
بس دیبه خریدی و خز ادکن
مرجان خرد ز بحر جان آورد
مینای دل از شراب عقل آکن
بی دست چه زور بود بازو را
بی گاو چه کار کرد گاو آهن
از چاه دروغ و ذل بدنامی
باید به طناب راستی رستن
باید ز سر این غرور را راندن
باید ز دل این غبار را رفتن
کس شمع نسوخت زین فروزینه
کس جامه ندوخت زین نخ و سوزن
خواهی که نیفکنند در دامت
دیوان وجود را به دام افکن
در دفتر نفس درسها خواندی
در مکتب مردمی شدی کودن
گرمست هنوز کورهٔ هستی
سرد از چه زنیم مشت بر آهن
جز باد نبیختیم در غربال
جز آب نکوفتیم در هاون
جان گوهر و جسم معدنست آنرا
روزی ببرند گوهر از معدن
گر کج روشی، براستی بگرای
آئینهٔ راستگوی را مشکن
از پردهٔ عنکبوت عبرت گیر
بر بام و در وجود، تاری تن