شالودهٔ کاخ جهان بر آبست
تا چشم بهم بر زنی خرابست
این شعر به بررسی ناپایداری و بیثباتی زندگی انسان میپردازد. شاعر به نوعی از سرنوشت و تقدیر سخن میگوید و انسان را به بیداری از خواب غفلت دعوت میکند. او به تشبیه کاخ وجود انسان به بنایی در آب میپردازد که در حال خراب شدن است و یادآوری میکند که زندگی همیشه در حال تغییر و نوسان است. شاعر به ناکامی در دستیابی به سعادت و شادابی اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز ماندگار نیست. او انسان را توصیه میکند که به دنبال دانایی و خرد واقعی باشد و از غرور و خودسری پرهیز کند. همچنین به این نکته تأکید دارد که علم و دانش تنها در کتابها نیست و عمل و تلاش در دوران جوانی مهم است. در مجموع، پیام اصلی شعر این است که انسان باید آگاه باشد و به جای تعلق به دنیای مادی، به جستجوی حقیقت و نور خرد بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شالودهٔ کاخ جهان بر آبست
تا چشم بهم بر زنی خرابست
ایمن چه نشینی درین سفینه
کاین بحر همیشه در انقلابست
افسونگر چرخ کبود هر شب
در فکرت افسون شیخ و شابست
ای تشنه مرو، کاندرین بیابان
گر یک سر آبست، صد سرابست
سیمرغ که هرگز بدام نیاد
در دام زمانه کم از ذبابست
چشمت بخط و خال دلفریب است
گوشت بنوای دف و ربابست
تو بیخود و ایام در تکاپو است
تو خفته و ره پر ز پیچ و تابست
آبی بکش از چاه زندگانی
همواره نه این دلو را طنابست
بگذشت مه و سال وین عجب نیست
این قافله عمریست در شتابست
بیدار شو، ای بخت خفته چوپان
کاین بادیه راحتگه ذئابست
بر گرد از آنره که دیو گوید
کای راهنورد، این ره صوابست
ز انوار حق از اهرمن چه پرسی
زیراک سئوال تو بی جوابست
با چرخ، تو با حیله کی برآئی
در پشه کجا نیروی عقابست
بر اسب فساد، از چه زین نهادی
پای تو چرا اندرین رکابست
دولت نه به افزونی حطام است
رفعت نه به نیکوئی ثیابست
جز نور خرد، رهنمای مپسند
خودکام مپندار کامیابست
خواندن نتوانیش چون، چه حاصل
در خانه هزارت اگر کتابست
هشدار که توش و توان پیری
سعی و عمل موسم شبابست
بیهوده چه لرزی ز هر نسیمی
مانند چراغی که بی حبابست
گر پای نهد بر تو پیل، دانی
کز پای تو چون مور در عذابست
بی شمع، شب این راه پرخطر را
مسپر بامیدی که ماهتابست
تا چند و کی این تیره جسم خاکی
بر چهرهٔ خورشید جان سحابست
در زمرهٔ پاکیزگان نباشی
تا بر دلت آلودگی حجابست
پروین، چه حصاد و چه کشتکاری
آنجا که نه باران نه آفتابست