ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
وی داده باد حادثه بر بادت
این متن به نوعی ناله و زاری از زندگی و وضعیت انسانی اشاره دارد. شاعر به وضعیت انسانها در دنیا و فشارهای ناشی از تقدیر و زمان اشاره میکند. او به فردی که در دام روزگار قرار گرفته، هشدار میدهد که نمیتواند تنها به خواب و تنآسایی بسنده کند. نگرانی از گمراهی نفس و دائماً در خطر غفلت بودن از یاد خدا مطرح میشود. شاعر میگوید که عمر انسان به سرعت میگذرد و انسان باید هوشیار باشد که به دام دنیا نیفتد. در نهایت، او به نوعی سرنوشت ناگزیر اشاره میکند که انسان را مانند طعمهای برای گرگ زمانه قرار میدهد، و توصیه میکند که از آرزوپرستی و خودبینی پرهیز کند و به یاد خدا باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
وی داده باد حادثه بر بادت
در دام روزگار چرا چونان
شد پایبند، خاطر آزادت
تنها نه خفتن است و تن آسانی
مقصود ز آفرینش و ایجادت
نفس تو گمره است و همی ترسم
گمره شوی، چو او کند ارشادت
دل خسرو تن است، چو ویران شد
ویرانهای چسان کند آبادت
غافل بزیر گنبد فیروزه
بگذشت سال عمر ز هفتادت
بس روزگار رفت به پیروزی
با تیرماه و بهمن و خردادت
هر هفته و مهی که به پیش آمد
بر پیشباز مرگ فرستادت
داری سفر به پیش و همی بینم
بی رهنما و راحله و زادت
کرد آرزو پرستی و خود بینی
بیگانه از خدای، چو شدادت
تا از جهان سفله نهای فارغ
هرگز نخواند اهل خرد رادت
این کور دل عجوزهٔ بی شفقت
چون طعمه بهر گرگ اجل زادت
روزیت دوست گشت و شبی دشمن
گاهی نژند کرد و گهی شادت
ای بس ره امید که بربستت
ای بس در فریب که بگشادت
هستی تو چون کبوترکی مسکین
بازی چنین قوی شده صیادت
پروین، نهفته دیویت آموزد
دیو زمانه، گر شود استادت