ندانم از من خستهجگر چه میخواهی؟
دلم به غمزه ربودی، دگر چه میخواهی؟
شاعر در این شعر احساس ناامیدی و سردرگمی خود را نسبت به معشوق ابراز میکند. او از معشوق میپرسد که چه خواستهای از او دارد و چرا دل او را به درد آورده است. شاعر نگران است که آیا معشوق به قلب آشفتگان رحم خواهد کرد و در برابر محنتهای زندگی او، چه انتظاری دارد. شاعر به خاطر عشقش عمرش را بیهوده سپری کرده و از معشوق میخواهد که به او پاسخ دهد و روشن کند که چه میخواهد. در نهایت، او به زیبایی معشوق اشاره میکند و از او میخواهد که برای یک بار هم که شده، به او نگاه کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ندانم از من خستهجگر چه میخواهی؟
دلم به غمزه ربودی، دگر چه میخواهی؟
اگر تو بر دلِ آشفتگان ببخشایی
ز روزگارِ من آشفتهتر چه میخواهی؟
به هرزه عمرِ من اندر سرِ هوای تو شد
جفا ز حد بگذشت ای پسر! چه میخواهی؟
ز دیده و سرِ من آن چه اختیارِ تو است
به دیده هر چه تو گویی، به سر چه میخواهی؟
شنیدهام که تو را التماسِ شعرِ رهیست
تو کآن شهد و نباتی، شکر چه میخواهی؟
به عمری از رخِ خوبِ تو بردهام نظری
کنون غرامتِ آن یک نظر چه میخواهی؟
دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی، دگر چه میخواهی؟