اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
سر بندگی به حُکمت بنهم که پادشاهی
در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را درباره عشق و بندگی بیان میکند. او میگوید که اگر بخواهد حیات و زندگی به کسی ببخشد یا به کسی آسیب بزند، این همه بستگی به حکمت و اراده او دارد. او خود را گناهکار میداند حتی اگر هزار خدمت کند، در حالی که محبوبش میتواند بدون هیچ دلیلی به کسی آسیب بزند و بیگناهی خود را حفظ کند. شاعر اذعان میکند که نمیتواند از محبوب شکایت کند، زیرا همه به او روی میآورند و او هر چه بخواهد انجام میدهد. او محبوب را به آفتاب تشبیه میکند که زیباییاش غیرقابل دیدن است و از خود میگوید که اگرچه مرتکب گناه شده، هرگز از عشق دور نرفته است. شاعر به دنبال لقای محبوب است و شبهایی را در انتظار او بیخوابی کشیده و به آرزوی او زنده مانده است. او میداند که اگر غم عشق را پنهان کند، باز هم او را میشناسند و در نهایت باز هم به عشق و تقدس زندگی امیدوار است. او در پایان به تصویر خضر، نماد زندگی و جاودانگی، اشاره میکند و میگوید که آب حیات از سیاهی به دست میآید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی
سر بندگی به حُکمت بنهم که پادشاهی
من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی
به کسی نمیتوانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی
تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمیتواند که ببیندت کماهی
من اگر چنان که نهی است نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی
به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی
منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی
و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی
غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی
خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی