شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
در این شعر، شاعر به وصف شب و جذابیتهای آن میپردازد و به اهمیت دوستی و محبت میان انسانها اشاره میکند. او به این نکته میرسد که باید با فروتنی در خدمت دیگران باشد و به خداوند احترام بگذارد. شاعر همچنین به یادآوری عهد ازلی میان انسانها و خداوند میپردازد و از احساسات درونی خود، از جمله خشم و مسکینی، سخن میگوید. او به این نتیجه میرسد که عشق و محبت واقعی بینظیر هستند و در نهایت، به تنوع احساسات انسانی و دشواریهای زندگی اشاره میکند. در پایان، شاعر ابراز میکند که تحمل او در عشق و محبت به معشوقش کم است و از دین و ایمانش به زیباییاش سخن میگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
به شرط آن که مَنت بندهوار در خدمت
بایستم، تو خداوندوار بنشینی
میان ما و شما عهد در ازل رفتهست
هزار سال برآید همان نخستینی
چو صبرم از تو میسر نمیشود چه کنم؟
به خشم رفتم و باز آمدم به مسکینی
به حکم آن که مرا هیچ دوست چون تو به دست
نیاید و تو به از من هزار بگزینی
به رنگ و بوی بهار ای فقیر قانع باش
چو باغبان نگذارد که سیب و گل چینی
تفاوتی نکند گر ترش کنی ابرو
هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی
لگام بر سر شیران کند صلابت عشق
چنان کشد که شتر را مهار در بینی
ز نیکبختی سعدیست پایبند غمت
زهی کبوتر مقبل که صید شاهینی
مرا شکیب نمیباشد ای مسلمانان
ز روی خوب، لَکُمْ دِینُکُمْ وَلِیَ دِینی