سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار میکنی
طوطی خموش به، چو تو گفتار میکنی
در این شعر، شاعر به توصیف رفتارهای ظالم و فریبکارانه معشوقه خود میپردازد. او از معشوق میخواهد که با این اعمال و افعال نادرست زندگی دیگران را خراب نکند. شاعر به استهزاء و نقد این رفتارها میپردازد و به او میگوید که محبت واقعی با خیانت و بیوفایی همخوانی ندارد. در نهایت، شاعر هشدار میدهد که با دوستان باید با مهربانی رفتار کند و از کینهورزی پرهیز کند، زیرا دنیا و روابط انسانی بر اساس صداقت و انصاف شکل میگیرد. شاعر از این که دل افراد بیچاره را به درد میآورد، ابراز تأسف میکند و بر این نکته تأکید میکند که این رفتارها باعث صدمه به دوستیها میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
سروْ ایستاده بِهْ، چو تو رفتار میکنی
طوطی خموش به، چو تو گفتار میکنی
کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد
دامی نهادهای که گرفتار میکنی
تو خود چه فتنهای؟ که به چشمان ترک مست
تاراج عقل مردم هشیار میکنی
از دوستی که دارم و غیرت که میبرم
خشم آیدم که چشم به اغیار میکنی
گفتی نظر خطاست، تو دل میبری رواست؟
خود کرده جرم و خلق گنهکار میکنی
هرگز فرامشت نشود دفتر خلاف
با دوستان چنین که تو تکرار میکنی
دستانْ به خونِ تازهٔ بیچارگانْ خضاب
هرگز کس این کند که تو عیار میکنی؟
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
یاری نباشد این که تو با یار میکنی
تا من سماع میشنوم پند نشنوم
ای مدعی نصیحت بیکار میکنی
گر تیغ میزنی سپر اینک وجود من
صلح است از این طرف که تو پیکار میکنی
از روی دوست تا نکنی رو به آفتاب
کز آفتاب روی به دیوار میکنی
زنهار سعدی از دل سنگین کافرش
کافر چه غم خورد؟ چو تو زنهار میکنی