همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذبه شخصی خاص اشاره میکند که در میان همه انسانها تنها او چنین ویژگیهایی دارد. او میگوید که دیگران فقط شکل و ظاهر دارند، اما آن شخص حقیقتاً جان است و جاذبهای دارد که باعث میشود دیگران به او خیره بمانند. شاعر در ادامه از غم و دلشکستگی خود میگوید و ابراز میکند که تحمل این درد بیش از این برایش ممکن نیست. او تقاضا میکند که دیگران به او توجه کنند و از او دور نشوند. در نهایت، شاعر به تلاشهایش برای رسیدن به معشوقهاش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر به مقصد نرسد، عمرش را در جستجوی او صرف خواهد کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسماند و تو جسمی همه جسماند و تو جانی
تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیند
ور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
نوک تیر مژه از جوشن جان میگذرانی
من تنک پوست نگفتم تو چنین سخت کمانی
هر چه در حسن تو گویند چنانی به حقیقت
عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی
رمقی بیش نماندهست گرفتار غمت را
چند مجروح توان داشت بکش تا برهانی
بیش از این صبر ندارم که تو هر دم برِ قومی
بنشینی و مرا بر سر آتش بنشانی
گر بمیرد عجب ار شخص و دگر زنده نباشد
که برانی ز در خویش و دگربار بخوانی
سعدیا گر قدمت راه به پایان نرساند
باری اندر طلبش عمر به پایان برسانی