غزلیات

غزل شمارهٔ ۶۱۶

سرودهٔ سعدی
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

نگویم آب و گل است آن وجود روحانی

بدین کمال نباشد جمال انسانی

۲

اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق

گِل بهشت مُخمّر به آب حیوانی

۳

به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم

که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی

۴

وجود هر که نگه می‌کنم ز جان و جسد

مرکب است و تو از فرق تا قدم جانی

۵

گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد

چو من شوی و به درمان خویش در مانی

۶

دلی که با سر زلفت تعلقی دارد

چگونه جمع شود با چنان پریشانی

۷

مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم

رواست گر بنوازی و گر برنجانی

۸

ولی خلاف بزرگان که گفته‌اند مکن

بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی

۹

طمع مدار که از دامنت بدارم دست

به آستین ملالی که بر من افشانی

۱۰

فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود

برای عید بود گوسفند قربانی

۱۱

روان روشن سعدی که شمع مجلس توست

به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی

بازگشت به سروده‌های سعدی