نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی
این شعر بیانگر عشق و تحسین شاعر به زیبایی و مقام انسانی است. شاعر معتقد است که وجود انسانی تنها به آب و گل محدود نمیشود و جمال واقعی انسان در روح و کمال او نهفته است. او به خوبیها و زیباییهای جهان اشاره میکند و بیان میکند که محبوبش از همه آنها برتر است. همچنین شاعر نسبت به دل و تعلق خود به معشوق احساساتی عمیق دارد و از عشق و بندگی خود صحبت میکند. او در عین حال هشدار میدهد که باید به زندگی ادامه داد و از فرصتهای پیش آمده بهره برد. در نهایت، شاعر خود را فدای معشوق میکند و به ارزش عشق و روشنایی روح خود اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی
اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق
گِل بهشت مُخمّر به آب حیوانی
به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم
که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی
وجود هر که نگه میکنم ز جان و جسد
مرکب است و تو از فرق تا قدم جانی
گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد
چو من شوی و به درمان خویش در مانی
دلی که با سر زلفت تعلقی دارد
چگونه جمع شود با چنان پریشانی
مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
رواست گر بنوازی و گر برنجانی
ولی خلاف بزرگان که گفتهاند مکن
بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
به آستین ملالی که بر من افشانی
فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود
برای عید بود گوسفند قربانی
روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی