ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
این شعر درباره عشق و yearning است. شاعر در آن به جستجوی حقیقت و شناخت الهی اشاره میکند و میگوید که همه چیز در جهان صورت دارد و تنها خداوند (یا معشوق) جان است. عاشقان به دنبال او میگردند و هر که در چنگش بیفتد، از خود رهایی مییابد. شاعر از خود نمیگوید، بلکه از معشوق و زیبایی او سخن میگوید و میافزاید که نگاه اول به معشوق دل را میرباید و دیگر نمیتوان دوباره به آن نگاه کرد. همچنین، شاعر به احساسات خود مانند شوق و حسرت اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که عشق او عمیق و واقعی است. در انتها، او میخواهد که پیامش به معشوق برسد و از او میخواهد که همچنان او را در این حال نگه دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نَظْرِهٔ اول ز شخص میببری دل
که باز مینتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضتِ من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی