کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
در این شعر، شاعر از عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به محبوبش سخن میگوید. او به این موضوع اشاره میکند که هیچکس نمیتواند به اندازه محبوبش در دل او جای بگیرد و حضور او برایش ضروری است. شاعر بیان میکند که دوستی و محبت او هر روز تازهتر میشود و حتی اگر محبوب از او دور شود، او همچنان به او وفادار است. در ادامه، شاعر با اشاره به درد و رنج فراق، این احساسات را عمیقتر میکند و به ناتوانی دل در تحمل غم عشق اشاره میکند. در نهایت، او به فروتنی و تسلیم در برابر عشق اعتراف میکند و نشان میدهد که زندگی بدون محبوبش بیمعناست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
یک نفس از درون من خیمه به در نمیزنی
مهرگیاهِ عهد من تازهتر است هر زمان
ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی
کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم
مقبل هر دو عالمم گر تو قبول میکنی
چون تو بدیعصورتی بیسبب کدورتی
عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی
صبر به طاقت آمد از بارِ کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی؟
از همه کس رمیدهام با تو درآرمیدهام
جمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی
ای دل اگر فراق او وآتش اشتیاق او
در تو اثر نمیکند تو نه دلی که آهنی
هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
چارهٔ پایبستگان نیست به جز فروتنی
سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده؟
سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیفجوشنی؟