بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت؟ که نمیدهی مَجالی
شاعر در این شعر به موضوع عشق و فراق میپردازد و از احساسات عمیق خود در این زمینه سخن میگوید. وی به شدت از جدایی معشوق رنج میبرد و نمیتواند از آن فرار کند. تمامی زندگیاش در انتظار وصال معشوق سپری شده و بر این باور است که تحمل این فراق تنها با امید به وصال ممکن است. شاعر همچنین به غم و درد دیگران اشاره میکند و میگوید که اگر کسی به غم او توجه نکند، طبیعی است، زیرا مشکل او عمیقتر از آن است که به سادگی بتوان به آن پرداخت. در پایان، او از زیبایی معشوق سخن میگوید و اعتراف میکند که نگاه کردن به چهره او برایش گناه محسوب میشود، چرا که زیبایی او بسیار زیاد و فراتر از توان توصیف اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی
به کجا روم ز دستت؟ که نمیدهی مَجالی
نه رَهِ گُریز دارم نه طریق آشنایی
چه غمْ اوفتادهای را که تواند احتیالی؟
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوش است در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
به تو حاصلی ندارد غَمِ روزگار گفتن
که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی
غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سخنی بگوی با من که چُنان اسیرِ عشقم
که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی
چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت
به خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالی
که نه امشب آن سماع است که دف خلاص یابد
به طپانچهای و بربط برهد به گوشمالی
دگر آفتاب رویت مَنِمای آسمان را
که قمر ز شرمساری بِشِکست چون هلالی
خَطِ مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی
قلمِ غبار میرفت و فرو چکید خالی
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد
گنه است برگرفتن نظر از چُنین جمالی