ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
این شعر درباره عشق و درد ناشی از آن است. شاعر به معشوق میگوید که اگر او تیر کمان را میکشد و دلش را به بازی میگیرد، نباید دلش را خوش کند، زیرا خودش را در دست او میبیند و به او وابسته است. اگر معشوق بخواهد، میتواند او را بکشد یا با ناز و نوازش به او محبت کند. شاعر خود را تسلیم معشوق میداند و به عشق او راضی است، حتی اگر به سرنوشت سختی دچار شود. او همچنین اشاره دارد که در دنیای عشق، برخی مشکلات و دردها وجود دارد که تنها با خاموشی میتوان به آنها پاسخ داد. در نهایت، شاعر از عشق و بیخبری در مستی سخن میگوید و آن را امری طبیعی میداند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ما سپر انداختیم گر تو کمان میکشی
گو دل ما خوش مباش گر تو بدین دلخوشی
گر بکُشی بندهایم ور بنوازی رواست
ما به تو مُستأنسیم تو به چه مُستَوحِشی
گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز
چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کِشی؟
دیده فرودوختیم تا نَه به دوزخ بَرَد
باز نگه میکنم، سخت بهشتیوَشی
غایت خوبی که هست، قبضه و شمشیر و دست
خَلق حسد میبرند، چون تو مرا میکُشی
موجب فریاد ما، خصم نداند که چیست
چارهٔ مجروحِ عشق، نیست بهجز خامُشی
چند توان ای سلیم، آب بر آتش زدن
کآبِ دیانت بَرَد، رنگِ رخِ آتشی
آدمیِ هوشمند، عیش ندارد ز فکر
ساقیِ مجلس بیار، آن قدحِ بیهُشی
مستِ مِیِ عشق را عیب مکن سعدیا
مست بیفتی تو نیز، گر هم از این می چشی