همیزنم نفس سرد بر امید کسی
که یاد ناورد از من به سالها نفسی
در این شعر سعدی، شاعر از غم و انتظار خود برای کسی سخن میگوید که دیگر به یاد او نیست. او احساس تنهایی و بیرحمی میکند و بر این نکته تأکید دارد که حتی کسی به او توجه نمیکند. دل او آزرده و دچار عشق و دلتنگی است و نگران است که آیا کسی در شهر او به یادش خواهد بود. هر جا که نگاه میکند، تنها تصویر معشوق را میبیند و در دام عشق گرفتار است. در نهایت، او ابراز ناامیدی میکند که در آستان وصال معشوق، دستش به او نمیرسد و تنها به خیالاتش پناه برده است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
همیزنم نفس سرد بر امید کسی
که یاد ناورد از من به سالها نفسی
به چشم رحم به رویم نظر همینکند
به دست جور و جفا گوشمال داده بسی
دلم ببرد و به جان زینهار میندهد
کسی به شهر شما این کند به جای کسی
به هر چه در نگرم نقش روی او بینم
که دیده در همه عالم بدین صفت هوسی
به دست عشق چه شیر سیه چه مورچهای
به دام هجر چه باز سفید چه مگسی
عجب مدار ز من روی زرد و ناله زار
که کوه کاه شود گر برد جفای خسی
بر آستان وصالت نهاده سر سعدی
بر آستین خیالت نبوده دسترسی