گر درونسوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
این شعر درباره درد و رنجی است که شخصی در دل دارد و احساس میکند کسی به او توجه نمیکند. شاعر به کسانی که انصاف و رحم بر دل سوختگان ندارند، انتقاد میکند و میگوید که برخی از آلام و سوزهای درونی را نمیتوان به سادگی در جهان مادی و دنیایی فراموش کرد. او همچنین به ارزش دوستی و محبت اشاره میکند و میگوید که نمیتوان چیزهای باارزش را به کسانی که به آنها اهمیت نمیدهند، داد. در نهایت، شاعر به این نکته میپردازد که علی رغم اینکه از درد دلش مینویسد، احساس سوز و گداز آن در قفس زندگیاش همیشه با اوست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گر درونسوختهای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی؟
ای که انصافِ دلِ سوختگان میندهی
خود چنین روی نبایست نمودن به کسی
روزی اندر قدمت افتم و گر سَر برود
به ز من، در سَر این واقعه رفتند بسی
دامن دوست به دنیا نتوان داد از دست
حیف باشد که دهی دامنِ گوهر به خسی
تا به امروز مرا در سخن این سوز نبود
که گرفتار نبودم به کمندِ هوسی
چون سراییدن بلبل که خوش آید بر شاخ
لیکن آن سوز ندارد که بود در قفسی
سعدیا گر ز دل آتش به قلم در نزدی
پس چرا دود به سر میرودش هر نفسی؟