هر سلطنت که خواهی، میکن که دلپذیری
در دست خوبرویان، دولت بود اسیری
این شعر از سعدی بیانگر عشق و آرزوی وصال معشوق است. شاعر میگوید که در هر سلطنت و قدرتی، زیبایی خیرهکنندهای وجود دارد و دل او به شدت اسیر این زیبایی است. او به سختیها و آتش عشق اشاره میکند و میداند که حتی اگر بیگناه نیز بسوزد، در توان هیچ کسی نیست که بر آن غلبه کند. شاعر از زیبایی معشوقش میگوید و اینکه اگر او درباره زیبایی او سخنی نگوید، آینه خود این زیبایی را فاش خواهد کرد. همچنین، اشاره میکند که اگر کسی زیباییهای طبیعی را نبیند، قادر به درک زیبایی معشوق نیست. او به یک حالت غیبت و دوری نیز اشاره میکند و از باد صبح میخواهد که پیغام وصال را برساند. در پایان، شاعر با اشاره به توبه از زهد و پیری، میگوید که در عشق و زیبایی، همه چیز مجاز است و باید از قید و بندهای ظاهری رهایی یابیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هر سلطنت که خواهی، میکن که دلپذیری
در دست خوبرویان، دولت بود اسیری
جان باختن به کویَت، در آرزوی رویَت
دانستهام ولیکن، خونخوار ناگزیری
مُلک آن توست و فرمان، مملوک را چه درمان؟
گر بیگنه بسوزی، ور بیخطا بگیری
گر من سخن نگویم، در وصف روی و مویت
آیینهات بگوید، پنهان که بینظیری
آن کاو ندیده باشد، گل در میان بُستان
شاید که خیره ماند، در ارغوان و خیری
گفتم مگر ز رفتن، غایب شوی ز چشمم
آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری
ای بادِ صبحْ بِستان! پیغامِ وصلِ جانان!
میرو که خوشنسیمی، میدم که خوشعبیری
او را نمیتوان دید، از منتهای خوبی
ما خود نمینماییم، از غایت حقیری
گر یار با جوانان، خواهد نشست و رندان
ما نیز توبه کردیم، از زاهدی و پیری
سعدی! نظر بپوشان، یا خرقه در میان نِه
رندی روا نباشد، در جامهٔ فقیری