اگر به تحفه جانان هزار جان آری
محقر است نشاید که بر زبان آری
شاعر در این اشعار به عشق و عشقورزی اشاره میکند و از ارزشهای عمیق عاطفی سخن میگوید. او میگوید اگر هزار جان هم به معشوق بدهی، هنوز هم کوچک است که دربارهاش سخن بگویی. عشق به معشوق مانند وجود طلا در معدنی است که نمیتوان آن را به سادگی نشان داد. شاعر به جدایی و غمهایش نیز اشاره میکند و میگوید با اینکه در غم معشوق خوابش نمیبرد، او پادشاهی است که نیازی به پاسبانی ندارد. همچنین از زیبایی معشوق هراسان است که مبادا به دینی تازه منجر شود. تأکید بر تأثیرچشمان معشوق و لبخندش و لزوم هشیاری در برابر آنها نیز از نکات مهم شعر است. در نهایت، شاعر میگوید اگر نیکیای برای دیگران نداشته باشد، چه ارمغانی برای خویشان و دوستان خواهد داشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر به تحفه جانان هزار جان آری
محقر است نشاید که بر زبان آری
حدیث جان بر جانان همین مثل باشد
که زر به کان بری و گل به بوستان آری
هنوز در دلت ای آفتاب رخ نگذشت
که سایهای به سر یار مهربان آری
تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب
تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری
ز حسن روی تو بر دین خلق میترسم
که بدعتی که نبودهست در جهان آری
کس از کناری در روی تو نگه نکند
که عاقبت نه به شوخیش در میان آری
ز چشم مست تو واجب کند که هشیاران
حذر کنند ولی تاختن نهان آری
جواب تلخ چه داری بگوی و باک مدار
که شهد محض بود چون تو بر دهان آری
و گر به خنده درآیی چه جای مرهم ریش
که ممکن است که در جسم مرده جان آری
یکی لطیفه ز من بشنو ای که در آفاق
سفر کنی و لطایف ز بحر و کان آری
گرت بدایع سعدی نباشد اندر بار
به پیش اهل و قرابت چه ارمغان آری