رفتی و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری
در این غزل، شاعر به عشق و محبت اشاره میکند و از دوری معشوق درد میکشد. او معشوق را همچون تصویری زیبا و فرشتۀ فراتر از دنیای مادی توصیف میکند و بیان میدارد که همواره در فکر اوست. او به ارتباط بین فقر و ثروت نیز پرداخت و میگوید که در زندگی بدون دوست، حتی ثروت و مقام هم ارزشی ندارد. در نهایت، شاعر به ناکامی در رسیدن به معشوق اشاره میکند و توصیه میکند که به یاد دوست، زمانهایی را سپری کنیم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفتی و همچنان به خیال من اندری
گویی که در برابر چشمم مصوری
فکرم به منتهای جمالت نمیرسد
کز هر چه در خیال من آمد نکوتری
مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت
تا ظن برم که روی تو ماه است یا پری
تو خود فرشتهای نه از این گل سرشتهای
گر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری
ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
کز تو به دیگران نتوان برد داوری
با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان
بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری
تا دوست در کنار نباشد به کام دل
از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری
گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست
زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری
چندان که جهد بود دویدیم در طلب
کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری
سعدی به وصل دوست چو دستت نمیرسد
باری به یاد دوست زمانی به سر بری