بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق عاشقانهاش نسبت به معشوق سخن میگوید. او میگوید که بدون آینهای برای دیدن خود، در دنیایی از نیرزمی و خاک قرار دارد. شاعر عاشق معشوق است به طوریکه از خود بیخبر است و معشوق را در دنیای خود بیخبر میبیند. او نمیتواند زیباییهای معشوق را با هیچچیز مقایسه کند و احساس میکند که محبت و غم معشوق در زندگیاش او را تسخیر کرده است. همچنین، او به این نکته اشاره میکند که درد و غم عاشقانهاش تنها به خاطر دیده نشدن در ابراز عشق به معشوق است. در نهایت، به زیباییهای معشوق و تأثیر او بر دیگران اشاره میکند و نمیتواند عمیقاً آنچه را که در دل دارد برای دیگران بیان کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بخت آیینه ندارم که در او مینگری
خاک بازار نیرزم که بر او میگذری
من چنان عاشق رویت که ز خود بیخبرم
تو چنان فتنهٔ خویشی که ز ما بیخبری
به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را
کآنچه در وهم من آید تو از آن خوبتری
برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت
که به هر گوشهٔ چشمی دل خلقی ببری
دیدهای را که به دیدار تو دل مینرود
هیچ علت نتوان گفت به جز بیبصری
گفتم از دست غمت سر به جهان در بنهم
نتوانم که به هر جا بروم در نظری
به فلک میرود آه سحر از سینهٔ ما
تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری
خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست
تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری
هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست
عیبت آن است که هر روز به طبعی دگری
گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی
پرده بر کار همه پرده نشینان بدری
عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد
حال دیوانه نداند که ندیدهست پری