خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟
که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی؟
این شعر به بیان احساسات دردناک شاعر نسبت به محبوبش میپردازد. شاعر از محبوبش میپرسد که چه نیازی به دوری از او داشته که بدون مشورت با دوستان، از او دور شده است. او در مییابد که محبوبش با این کار، ارزش خود را پایین آورده و دلهای بسیاری را به حسرت زده است. شاعر احساس میکند که تلاشهایش برای حفظ عشق بیثمر بوده و در نهایت، محبوبش تنها به گناه خود فکر کرده و هیچ اهمیتی به احساسات دیگران نداده است. در پایان، شاعر به سرزنش محبوب پرداخته و میگوید که دیگر به او اجازه نمیدهد که دوباره از این خطاها بگذرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خلاف شرط محبت، چه مصلحت دیدی؟
که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی؟
گرفتمت که نیآمد ز روی خلق آزرم
که بیگنه بکشی، از خدا نترسیدی؟
بپوش روی نگارین و موی مشکین را
که حسن طلعت خورشید را بپوشیدی؟
هزار بیدل مشتاق را به حسرت آن
که لب به لب برسد، جان به لب رسانیدی
محل و قیمت خویش آن زمان بدانستم
که برگذشتی و ما را به هیچ نخریدی
هزار بار بگفتیم و هیچ درنگرفت
که گرد عشق مگرد ای فقیر و گردیدی
تو را ملامت رندان و عاشقان سعدی
دگر حلال نباشد که خود بلغزیدی
به تیغ میزد و میرفت و باز مینگریست
که ترک عشق نگفتی، سزای خود دیدی