نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
که ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی
در این شعر، شاعر به معشوق خود میگوید که زمانی فرارسیده که باید دلهای خود را به هم پیوند دهند، زیرا دیگر طاقت دوری و آرزوهای برآوردهنشده را ندارند. او از غریبی و دوری معشوق از بندگان مینالد و به زیبایی و موزون بودن طبع معشوق اشاره میکند. شاعر با نگران بودن از وفای معشوق، خواهان ارتباط بیشتری است و اظهار میکند که اگر عشق واقعی وجود نداشت، همچنان با هم پیوند نمیخوردند. او به آسودگی و رحمت معشوق اشاره میکند و به یادآورده میشود که وفای او به عهد و پیمان میتواند در دل او باشد. شاعر در ادامه از عشق خودش سخن میگوید و به معشوق میگوید که اگر چه هنوز هم برای او عذرخواهی میکند، اما از او خواسته میشود که کمی تلخی نداشته باشد، چون این مسأله بر او اثر میگذارد. در نهایت، شاعر با یادآوری سعدی و نوع شکایت او، میگوید که شکایت دل خود را چگونه به معشوق بگوید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی
که ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی
بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آید
که ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
نگفتی بیوفا یارا که از ما نگسلی هرگز؟
مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی
زهی آسایش و رحمت نظر را کِش تو منظوری
زهی بخشایش و دولت، پدر را کِش تو فرزندی
شکار آن گه توان کشتن که محکم در کمند آید
چو بیخ مهر بنشاندم درخت وصل برکندی
نمودی چند بار از خود که حافظ عهد و پیمانم
کنونت باز دانستم که ناقض عهد و سوگندی
مرا زین پیش در خلوت فراغت بود و جمعیت
تو در جمع آمدی ناگاه و مجموعان پراکندی
گرت جان در قدم ریزم هنوزت عذر میخواهم
که از من خدمتی ناید چنان لایق که بپسندی
ترش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید
چه میگویی چنین شیرین که شوری در من افکندی
شکایت گفتن سعدی مگر باد است نزدیکت؟
که او چون رعد مینالد تو همچون برق میخندی