گفتم آهندلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
در این شعر، شاعر به عواطف و احساسات عاشقانه خود اشاره میکند و میگوید که تصمیم گرفته تا دل به هیچ کس نسپارد. او معشوق را مورد ستایش قرار میدهد و از پیوند قدیمیاش با او صحبت میکند. شاعر به خوبی میداند که این عشق عمیق و خاص است و نمیتواند از آن چشم بپوشد. همچنین، از زیباییهای معشوق و تاثیرش بر زندگیاش سخن میگوید و خواستههای خود را به طور شاعرانه بیان میکند. در پایان، به نام نیک سعدی اشاره میکند و بیان میکند که این دوران عاشقی نیز مانند سایر دورانها خواهد گذشت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفتم آهندلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وآن که را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده است
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت، کز دلت به در نکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیکنامی رفت
نوبت عاشقی است یک چندی