چه باز در دلت آمد که مهر برکندی
چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی
این شعر درباره جدایی و عشق و longing است. شاعر از دوست خود میپرسد که چرا مهرش را کنار گذاشته و از او دور شده است. او به جدایی شدید بینشان اشاره میکند و همچنان به امید پیوند دوباره با یار قدیم باقی مانده است. شاعر احساس میکند که اگر فرصتی بود، جانش را برای وصال میداد و از یار میخواهد که در را به روی او باز کند، زیرا هیچکس جز او نمیتواند به او کمک کند. او به زیبایی یار خود اشاره میکند و میگوید که هرچند دیگران هم زیبا هستند، هیچکدام به اندازه او برایش ارزش ندارند. در نهایت، شاعر به امید خداوند برای بخشایش و محبت اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چه باز در دلت آمد که مهر برکندی
چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
هنوز وقت نیامد که بازپیوندی
بود که پیش تو میرم اگر مجال بود
وگرنه بر سر کویت به آرزومندی
دری به روی من ای یار مهربان بگشای
که هیچ کس نگشاید اگر تو در بندی
مرا وگر همه آفاق خوبرویانند
به هیچ روی نمیباشد از تو خرسندی
هزار بار بگفتم که چشم نگشایم
به روی خوب ولیکن تو چشم میبندی
مگر در آینه بینی وگرنه در آفاق
به هیچ خلق نپندارمت که مانندی
حدیث سعدی اگر کائنات بپسندند
به هیچ کار نیاید گرش تو نپسندی
مرا چه بندگی از دست و پای برخیزد
مگر امید به بخشایش خداوندی