مپرس از من که هیچم یاد کردی
که خود هیچم فرامش مینگردی
در این شعر، شاعر از درد و رنج عاشقانهاش سخن میگوید و به معشوق طناز اشاره میکند که بر خلاف عشق او، بیتوجه و بدعهد است. شاعر از نیکوییهای چهره معشوق یاد میکند اما به بیاحساسی او ناخرسند است. او از مشاورههای دیگران که او را به فراموشی عشقش تشویق میکنند، نیز سخن میگوید و بیان میکند که تحمل عشق در او همچنان باقیاست. به وجود رقیبانش اشاره میکند که مانند خاری در دل او هستند و عشق او را سخت میکنند. در نهایت، شاعر ابراز میکند که او همچنان در دوگانگی درد و درمان عشقش درگیر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
مپرس از من که هیچم یاد کردی
که خود هیچم فرامش مینگردی
چه نیکوروی و بدعهدی که شهری
غمت خوردند و کس را غم نخوردی
چرا ما با تو ای معشوق طناز
به صلحیم و تو با ما در نبردی
نصیحت میکنندم سردگویان
که برگرد از غمش بیروی زردی
نمیدانند کز بیمار عشقت
حرارت باز ننشیند به سردی
ولیکن با رقیبان چارهای نیست
که ایشان مثل خارند و تو وردی
اگر با خوبرویان مینشینی
بساط نیکنامی درنوردی
دگر با من مگوی ای باد گلبوی
که همچون بلبلم دیوانه کردی
چرا دردت نچیند جان سعدی
که هم دردی و هم درمان دردی