دیدی که وفا به جا نیاوردی
رفتی و خلاف دوستی کردی
شاعر در این شعر به درد و رنج ناشی از بیوفایی و خیانت دوست اشاره میکند. او از احساس ناراحتی و درماندگی خود سخن میگوید و معتقد است که دوستی باید در امان باشد، اما دوست او خلاف دوستی عمل کرده است. شاعر به ناکامی و جراحت عاطفی خود اشاره میکند و در عین حال به عشقش نیز اشاره دارد که همچنان در دلش باقی مانده است. او به زیبایی و ظرافت معشوق اشاره میکند و بر این باور است که در برابر سختیها بهتر است که به جای فرار، با شجاعت در برابر مشکلات ایستادگی کند. در نهایت، او از ماجرای درد و عشق سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که با وجود درد و بیوفایی، همچنان به زیبایی و عشق پایبند است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
دیدی که وفا به جا نیاوردی
رفتی و خلاف دوستی کردی
بیچارگیم به چیز نگرفتی
درماندگیم به هیچ نشمردی
من با همه جوری از تو خشنودم
تو بی گنهی ز من بیازردی
خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمیست که در جهان تو آوردی
نازت ببرم که نازک اندامی
بارت بکشم که نازپروردی
ما را که جراحت است خون آید
درد تو چنم که فارغ از دردی
گفتم که نریزم آب رخ زین بیش
بر خاک درت که خون من خوردی
وین عشق تو در من آفریدستند
هرگز نرود ز زعفران زردی
ای ذره تو در مقابل خورشید
بیچاره چه میکنی بدین خردی
در حلقه کارزارْ جان دادن
بهتر که گریختن به نامردی
سعدی سپر از جفا نیندازد
گل با گیه است و صاف با دردی