چون خراباتی نباشد زاهدی؟
کهش به شب از در درآید شاهدی
این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و انتقاد از زاهدان ظاهرنما میپردازد. شاعر به زهد و ریا در دین انتقاد میکند و میگوید که زاهدی که نمیتواند به عشق و زیباییهای واقعی نزدیک شود، ارزشی ندارد. او به عشق و سوزی که در دل دارد اشاره میکند و بیان میکند که این احساسات را نمیتوان با کلمات بیان کرد. شاعر همچنین بر لزوم پیدا کردن دوست و دلبندی که ارزشمند باشد تأکید میکند و میگوید اگر کسی عشق واقعی ندارد، بهتر است سکوت کند. در نهایت، به بحث درباره زندگی و روزگار خود میپردازد و از سرنوشت و تقدیر انسانی اش صحبت میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون خراباتی نباشد زاهدی؟
کهش به شب از در درآید شاهدی
محتسب گو تا ببیند روی دوست
همچو محرابی و من چون عابدی
چون من آب زندگانی یافتم
غم نباشد گر بمیرد حاسدی
آنچه ما را در دل است از سوز عشق
مینشاید گفت با هر باردی
دوستان گیرند و دلداران ولیک
مهربان نشناسد الا واحدی
از تو روحانیترم در پیش دل
نگذرد شبهای خلوت واردی
خانهای در کوی درویشان بگیر
تا نماند در محلت زاهدی
گر دلی داری و دلبندیت نیست
پس چه فرق از ناطقی تا جامدی؟
گر به خدمت قائمی خواهی، منم
ور نمیخواهی، به حسرت قاعدی
سعدیا گر روزگارت میکُشد
گو بکُش بر دست سیمینساعدی