ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
حق را به روزگار تو با ما عنایتی
این متن شعری از سعدی است که به موضوع عشق و دردهای ناشی از آن میپردازد. شاعر در ابتدا به رحمت خداوند و عنایت او اشاره میکند و میگوید که همیشه درد عشق تازه میشود و هر روز ما را به چالش میکشد. او بیان میکند که داستان عشقش در جهان معروف شده و هرچند تلاش کرده تا صبر کند، اما به پایان عشق نمیرسد. همچنین، عشق و عقل را در تضاد میبیند و میگوید که در این شرایط عقل قادر به راهنمایی نیست. در نهایت، شاعر به ناچاری و درماندگی خود اشاره میکند و میگوید حتی اگر از عشق خود شکایت کند، نمیداند به چه کسی شکایت کند. سعدی نهایتاً اشاره میکند که نمیتواند داستان عشقش را پنهان کند و نشان میدهد که این موضوع چقدر برای او مهم و درونی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
حق را به روزگار تو با ما عنایتی
گفتم نهایتی بود این درد عشق را
هر بامداد میکند از نو بدایتی
معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست
با تو مجال آن که بگویم حکایتی
چندان که بی تو غایت امکان صبر بود
کردیم و عشق را نه پدید است غایتی
فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند
غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی
ز ابنای روزگار به خوبی ممیزی
چون در میان لشکر منصور رایتی
عیبت نمیکنم که خداوند امر و نهی
شاید که بندهای بکشد بی جنایتی
زان گه که عشق دست تطاول دراز کرد
معلوم شد که عقل ندارد کفایتی
من در پناه لطف تو خواهم گریختن
فردا که هر کسی رود اندر حمایتی
درماندهام که از تو شکایت کجا برم
هم با تو گر ز دست تو دارم شکایتی
سعدی نهفته چند بماند حدیث عشق
این ریش اندرون بکند هم سرایتی