ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی
در این شعر، شاعر از تجربهی ناامیدی و خیانت در عشق سخن میگوید. او به طرف مقابلش اشاره میکند که وعده وفا داده ولی در عمل به او وفا نکرده و در زمان نیاز او را ترک کرده است. شاعر احساس میکند که عشق و وصالش به او ناعادلانه از دست رفته و در تلاش بوده تا ارزش عشق را به طرف مقابل نشان دهد، اما موفق نشده است. در نهایت، او به دوست بودن و حفظ روابط ارزشمند اشاره میکند و به یادآوری غم و درد ناشی از عشق ناکام خود میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی
طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی
وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی
چو خویشتن به تو دادم تو میل باز گرفتی
نه دست عهد گرفتی که پای وصل بدارم
به چشم خویش بدیدم خلاف هر چه بگفتی
هزار چاره بکردم که همعنان تو گردم
تو پهلوانتر از آنی که در کمند من افتی
نه عدل بود نمودن خیال وصل و ربودن
چرا ز عاشق مسکین هم اولش ننهفتی
تو قدر صحبت یاران و دوستان نشناسی
مگر شبی که چو سعدی به داغ عشق بخفتی