ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
پندارمت از روضه بستان بهشتی
در این شعر، شاعر به باد خطاب میکند و از او میخواهد که اگر از باغی بهشتی عبور کرده، خاطرات عشقش را با خود بیاورد. او از حس و حال ناآرامی و دلتنگی برای محبوبش سخن میگوید و احساس میکند که حتی در دورترین نقاط هم در جستجوی اوست. شاعر تأکید میکند که یاد معشوق هیچگاه از ذهنش پاک نمیشود و او با دردی عمیق به عشق دچار شده است. با توصیفاتی زیبا، شاعر معشوقش را به ویژگیهای طبیعی و خوشایند تشبیه میکند و در نهایت به بیتفاوتی معشوق اشاره میکند که حتی یک لحظه هم به یاد او نبوده است. شعر به حسرت و longing در عشق میپردازد و در پایان به قضا و قدر اشاره میکند که نمیتوان از آن گریخت.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
پندارمت از روضه بستان بهشتی
دور از سببی نیست که شوریده سودا
هر لحظه چو دیوانه دوان بر در و دشتی
باری مگرت بر رخ جانان نظر افتاد
سرگشته چو من در همه آفاق بگشتی
از کف ندهم دامن معشوقه زیبا
هل تا برود نام من ای یار به زشتی
جز یاد تو بر خاطر من نگذرد ای جان
با آن که به یک بارهام از یاد بهشتی
با طبع ملولت چه کند دل که نسازد
شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی
بسیار گذشتی که نکردی سوی ما چشم
یک دم ننشستم که به خاطر نگذشتی
شوخی شکرالفاظ و مهی لالهبناگوش
سروی سمناندام و بتی حورسرشتی
قلاب تو در کس نفکندی که نبردی
شمشیر تو بر کس نکشیدی که نکشتی
سیلاب قضا نسترد از دفتر ایام
اینها که تو بر خاطر سعدی بنوشتی