اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی
زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی
شاعر در این شعر به زیبایی و کمالات معشوقهاش اشاره میکند و او را به گلی در بوستان تشبیه میکند که برتریاش بر آسمان را بیان میکند. وجود او همچون سروی در بوستان است که مجالس را زینت میبخشد. شاعر آرزو دارد که معشوقش در آغوشش باشد و از دوری او رنج میبرد. او همچنین به تلخی ایام و عذاب جدایی میپردازد و احساس میکند که دیدار معشوقش میتواند بهشت جاودان باشد. در نهایت، شاعر از درد پنهانی در دلش سخن میگوید و آن را به خلوتی تشبیه میکند که در آن، روحانی به زندگی ادامه میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی
زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی
چو سرو بوستانستی وجود مجلسآرایت
اگر در بوستان سروی سخنگوی و روانستی
نگارینروی و شیرینخوی و عنبربوی و سیمینتن
چه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی
تو گویی در همه عمرم میسر گردد این دولت
که کام از عمر برگیرم و گر خود یک زمانستی
جز این عیبت نمیدانم که بدعهدی و سنگیندل
دلارامی بدین خوبی دریغ ار مهربانستی
شکر در کام من تلخ است بیدیدار شیرینش
و گر حلوا بدان ماند که زهرش در میانستی
دمی در صحبت یاری ملکخوی پریپیکر
گر امید بقا باشد بهشت جاودانستی
نه تا جان در جسد باشد وفاداری کنم با او
که تا تن در لحد باشد و گر خود استخوانستی
چنین گویند سعدی را که دردی هست پنهانی
خبر در مغرب و مشرق نبودی گر نهانستی
هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی
به خلوتخانهای ماند که در در بوستانستی