من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
شاعر در این شعر از حسرت و درد جدایی سخن میگوید. او به عشق و وفای معشوق اشاره میکند و از ناامیدی در روابطش با او صحبت میکند. شاعر به انتقاد دوستانش از انتخابش اشاره میکند و میپرسد که معشوق با زیباییهایش چگونه میتواند بیمهر باشد. او در تردید از اینکه چگونه باید با این عشق و درد جدایی کنار بیاید، بیان میکند که هیچ چیز نمیتواند جایگزین حضور معشوقش شود. در پایان، به وفاداریاش به معشوق و ناتوانیاش از ترک او اشاره میکند و احساس میکند که در این وضعیت نمیتواند دل به عشق دیگری بسپارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سرّیست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینهٔ کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانهٔ مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دوهوایی