تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت، به روی خلق بگشایی
در این شعر، شاعر به زیبایی و محبوبیت معشوق اشاره میکند و میگوید هر در که او باز شود، رحمت و خوبی را به روی مردم میگشاید. او به زیبایی معشوق مانند یوسف اشاره میکند و میگوید که نمیتوان او را از دیگران پنهان کرد، چون مانند خورشید و زیبایی او در هر جایی نمایان است. شاعر از حسرت و غم سیر و خواب آلودگی معشوق نسبت به مسکینان مینالد و میخواهد به او یادآوری کند که نباید اینگونه باشد. شاعر در نهایت به دوگانگی عشق و دشواریها در ارتباط با معشوق اشاره میکند و میگوید حتی اگر دعا نکند، یک حرف تلخ او هم مانند شیرینی است، زیرا ارتباط با او برایش گرانقدر است. این شعر نشاندهنده عشق عمیق و احساسات متناقض در روابط انسانی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت، به روی خلق بگشایی
ملامتگویِ بیحاصل، ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیآرایند وقتی خوبرویان را
تو سیمینتن چنان خوبی، که زیورها بیآرایی
چو بلبل روی گل بیند، زبانش در حدیث آید
مرا در رویت از حیرت، فروبستهست گویایی
تو با این حسن نتوانی، که روی از خلق درپوشی
که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی
تو صاحب منصبی جانا! ز مسکینان نیندیشی
تو خوابآلودهای، بر چشم بیداران نبخشایی
گرفتم سرو آزادی نه از ماء مهین زادی؟
مکن بیگانگی با ما، چو دانستی که از مایی
دعایی گر نمیگویی، به دشنامی عزیزم کن
که گر تلخ است، شیرین است، از آن لب هر چه فرمایی
گمان از تشنگی بردم، که دریا تا کمر باشد
چو پایانم برفت اکنون، بدانستم که دریایی
تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش
مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی
قیامت میکنی سعدی! بدین شیرین سخن گفتن
مسلم نیست طوطی را، در ایامت شکرخایی