میبرزند ز مشرق، شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی! دَر دِه میِ شبانه
شاعر در این شعر به تمهای عشق، خوشگذرانی و بیخیالی اشاره دارد. او از ساقی میخواهد که شراب را در شب به او بدهد تا بتواند کمی از غم و نگرانیهای زندگی فاصله بگیرد. او به دنبال فراموشی است و میخواهد در این لحظات زودگذر، عقل و دانش را کنار بگذارد. شاعر به این نکته میپردازد که زندگی چه به طعنه و چه به چالشهایی روبهروست و در این میان، شراب را ترجیح میدهد. او همچنین از تناقضهای زندگی و جایگاه حقیقی هنر در مقابل بیهنری سخن میگوید و به این نتیجه میرسد که در نهایت، دیوانگی و لذت بردن از زندگی به واقعیت نزدیکتر است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
میبرزند ز مشرق، شمع فلک زبانه
ای ساقی صبوحی! دَر دِه میِ شبانه
عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟
هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟
گر سنگِ فتنه بارد، فرق منش سپر کن
ور تیرِ طعنه آید، جان منش نشانه
گر می به جان دهندت، بستان که پیش دانا
زآب حیات بهتر، خاک شرابخانه
آن کوزه بر کفم نِه، کآب حیات دارد
هم طعم نار دارد، هم رنگ ناردانه
صوفی چگونه گردد، گرد شرابِ صافی؟
گنجشک را نگنجد، عنقا در آشیانه
دیوانگان نترسند، از صولت قیامت
بشکیبد اسب چوبین، از سیف و تازیانه
صوفی و کنج خلوت، سعدی و طرْف صحرا
صاحب هنر نگیرد، بر بیهنر بهانه