حَنّاست آن که ناخن دلبند رُشتهای؟
یا خون بی دلیست که در بند کُشتهای؟
این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است. شاعر به توصیف معشوقی میپردازد که مانند فرشتهای زیبا و دلرباست. او بیان میکند که حضور معشوق همیشه در دل او هست، حتی زمانی که ظاهراً غایب است. شاعر تأکید میکند که هیچ جا نیست که یاد معشوق در آنجا نباشد و عشق او را در دل خود نگه داشته است. همچنین نشان میدهد که معشوق از زیبایی خاصی برخوردار است و عشق او باعث حیرت و شگفتی شاعر شده است. در نهایت، شاعر میگوید که این عشق و زیبایی به حدی است که عارفان را نیز تحت تأثیر قرار میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
حَنّاست آن که ناخن دلبند رُشتهای؟
یا خون بی دلیست که در بند کُشتهای؟
من آدمی به لطف تو دیگر ندیدهام
این صورت و صفت که تو داری فرشتهای
وین طُرفهتر که تا دل من دردمند توست
حاضر نبوده یک دم و غایب نگشتهای
در هیچ حلقه نیست که یادت نمیرود
در هیچ بُقعه نیست که تخمی نکشتهای
ما دفتر از حکایت عشقت نبستهایم
تو سنگدل حکایت ما درنوشتهای
زیب و فریب آدمیان را نهایت است
حوری، مگر نه از گل آدم سرشتهای
از عنبر و بنفشهٔ تر بر سر آمدهست
آن موی مشکبوی که در پای هشتهای
من در بیان وصف تو حیران بماندهام
حدّیست حسن را و تو از حد گذشتهای
سر مینهند پیش خطت عارفان پارس
بیتی مگر ز گفته سعدی نبشتهای؟