ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
این شعر از شاعر به توصیف عشق و جدایی میپردازد. شاعر از دشواریهای عشق و رنجهای ناشی از آن سخن میگوید. او از دوستش که سبب غم و اندوهش شده، انتقاد میکند و به احساس تنهایی و غم خود اشاره دارد. شاعر نشان میدهد که با وجود زیباییها و جاذبههای دوستش، او بدون مهر و محبت است و به همین دلیل دلی را نمیتوان نجات داد. در نهایت، شاعر به ناامیدی و سردرگمی خود در این عشق و بازی بیهودهای که به او تحمیل شده، اعتراف میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
ای که شمشیر جفا بر سر ما آختهای
دشمن از دوست ندانسته و نشناختهای
من ز فکر تو به خود نیز نمیپردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداختهای
چند شبها به غم روی تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواختهای
گفته بودم که دل از دست تو بیرون آرم
باز دیدم که قوی پنجه درانداختهای
تا شکاری ز کمند سر زلفت نجهد
ز ابروان و مژهها تیر و کمان ساختهای
لاجرم صید دلی در همه شیراز نماند
که نه با تیر و کمان در پی او تاختهای
ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظرت
همه هیچند که سر بر همه افراختهای
با همه جلوهٔ طاووس و خرامیدن کبک
عیبت آن است که بیمهرتر از فاختهای
هر که میبیندم از جور غمت میگوید
سعدیا بر تو چه رنج است که بگداختهای
بیم مات است در این بازی بیهوده مرا
چه کنم دست تو بردی که دغل باختهای